۶/۲۴/۱۳۹۵


در مظلومیت شهید رامین قهرمانی

تابستان ۸۸ بود. برای پی‌گیری وضعیت یکی از هم‌سلولی‌ها به منطقه شهرآرا رفته بودیم. سراغ «محمد» را از چند نفری گرفتیم. با دیده تردید نگاه می‌کردند و جواب درست و حسابی نمی‌دادند. بالاخره وقتی فهمیدند هم سلولی بودیم گفتند باید سراغ فلانی را بگیری. فلانی کجاست؟ فعلا نیست؛ برادرش کشته شده و عزادار است. برادرش که بوده؟ «رامین آقازاده قهرمانی». کجا کشته شده؟ در یک بازداشتگاهی به اسم «کهریزک».

آن زمان چند سایت خبری بودند که فهرست شهدای جنبش سبز را پوشش می‌دادند. در هیچ کدام نامی از شهید «رامین آقازاده قهرمانی» دیده نمی‌شد. شاید ما اولین گروهی بودیم که نام او را به فهرست اضافه کردیم. در آن روزها بر سر صحت و سقم برخی اسامی و هویت‌ها تردیدهای فراوان وجود داشت و شاید قصور اولیه ناشی از همین تردیدها بود. با این حال این وضعیت بعدها هم ادامه پیدا کرد. برای مثال، در نخستین گزارش کمیته منتخب مجلس که به وضعیت قربانیان رسیدگی شده بود، علی‌رغم تایید اصل فاجعه و نام بردن از سه شهید دیگر (محسن روح‌الامینی، محمد کامرانی و امیر جوادی‌فر) نامی از رامین برده نشده بود. بعدها دکتر «عبدالحسین روح‌الامینی» هم به همین مساله اشاره و اعتراض کرد. (اینجا+) بود. به دنبال این اعتراضات گزارش‌های بعدی اصلاح شد و نام رامین نیز به صورت رسمی در فهرست قربانیان فاجعه کهریزک به ثبت رسید، اما انگار هنوز هم اراده‌ای وجود دارد که برخی اسامی فراموش شوند.

ندامت‌نامه «سعید مرتضوی» را این روزها هرکس از منظری بازخوانی می‌کند. برای شخص من، تعجب از جای خالی نام رامین با هیچ موضوع دیگری برابری نمی‌کند. چطور حتی حالا که در ظاهر قرار بر ندامت و عذرخواهی است، دادستان وقت تنها از خانواده سه شهید کهریزک عذرخواهی می‌کند؟ آیا خون رامین ارزش توجه نداشت و خانواده‌اش مستحق یک عذرخواهی خشک و خالی هم نبودند؟

تیرماه سال ۸۸، رامین آقازاده قهرمانی، پس از احضار، به اختیار، خود را به ماموران معرفی کرد. اما ۱۵ روز بعد در حالی آزاد شد که به شدت مجروح و آسیب‌دیده بود. او به خانواده‌اش گفته بود که در طول دوران بازداشت از پا آویزانش کرده‌اند. به دنبال همین جراحات در منزل دچار تشنج شد و پیش از رسیدن به بیمارستان جان خود را از دست داد. علت مرگ او «وجود لخته‌های خون در سینه» اعلام شده است. به دنبال شهادت رامین، پدرش نیز از داغ فرزند سکته کرد و درگذشت. مادرش در این مورد به خبرنگاران گفت: «فقط این را می‌توانم بگویم که با مرگ رامین تمام خانواده دچار مشکل شد. پدر رامین که بعد از این اتفاقات و مرگ رامین سکته مغزی کرده بود چهار ماه پیش فوت کرد. تا آخرین لحظه هم داغ از دست دادن رامین و آن بلاها روی دلش بود و از رامین می‌گفت. بعد از شهادت رامین تمام لباس‌هایش را مشکی کرده بود و رنگ مشکی می‌زد و می‌پوشید و دیگر هیچ لباسی غیر از مشکی نداشت. همسرم ترک بود و می‌دانید ترک‌ها جانشان به بچه‌شان است. بعد از خبر رامین سکته مغزی کرد و به مدت کوتاهی بعد از آن تاب نیاورد و پیش رامین رفت... پدرش برای همین مملکت سال‌ها خدمت کرد و من بچه‌ها را در زمان غیاب او بزرگ کردم و به ثمر رساندم حالا بعد از این همه زحمت و خدمت این بلا باید سرمان بیاید».

سوگنامه کهریزک و شهدای آن به همین‌جا ختم نمی‌شود. هنوز هیچ تلاش قابل توجهی برای پی‌گیری دلایل مرگ مشکوک پزشک بازداشت‌گاه، «رامین پوراندرجانی» نشده است. پزشکی که حاضر به دادن گزارش خلاف واقع در مورد وضعیت بازداشت شدگان نشد و به دنبال آن به طرز مشکوکی جان سپرد. پزشکی قانونی علت مرگ او را «مسمومیت» اعلام کرد و مقامات وقت مساله را در سطح اقدام به خودکشی خلاصه کردند.

با چنین نقاط تاریکی، به نظر می‌رسد ندامت‌نامه سعید مرتضوی، بیش از آنکه مرهمی بر زخم‌های داغ دیدگان فاجعه کهریزک باشد، بیشتر تلاشی است برای پوشاندن گستردگی ابعاد جنایت.

کانال تلگرامی «مجمع دیوانگان»

۶/۱۳/۱۳۹۵

همدستی ناخودآگاه قربانی با جلاد


من خودم با آزادی حجاب موافقم اما بعضی‌ها شورش را در می‌آورند.
من خودم با آزادی بیان موافقم اما بعضی‌ها به همه چیز توهین می‌کنند.
من خودم با نقد موافقم اما بعضی‌ها فقط تخریب می‌کنند.

مجموعه گزاره‌های رایج و آشنایی است که احتمالا همه ما با مواردی از آن برخورد کرده‌ایم. من دلیل آن را گرایش به نوعی «میان‌یابی» می‌دانم. (در مورد «میان‌یابی» پیش از این به صورت مفصل نوشته‌ام+) گرایشی طبیعی است که هر یک از ما ناخودآگاه خودش را مرکز ثقل و تعادل جهان بداند. مهم گام بعدی است. اینکه آیا ما در نسبت با آرا و اندیشه‌های خود جهان را به دو دسته «افراط‌کار و تفریط‌کار» تقسیم می‌کنیم؟ یا اینکه می‌توانیم تفاوت دیگری را درک کرده و پذیرا باشیم؟ توانایی این پذیرش تقاوت دیگری را اگر رواداری بخوانیم، آن‌گاه من گمان می‌کنم بر زبان آورندگان گزاره‌های فوق از کمترین سطح رواداری برخوردار هستند.

* * *

از منظری کاملا متفاوت به مساله وارد می‌شوم. طبیعی است که در بزنگاه‌های دشوار، متناسب با افزایش فشار، هر کس به سمت حفظ خود و منفعت و نجات شخصی خویش گرایش پیدا کند. اگر این فشارها زاییده ظلم یا زیاده‌خواهی یک گروه فرادست باشد، بلافاصله در میان فرودستان تحت فشار گرایش‌هایی از هم‌دستی با صاحب قدرت بروز پیدا می‌کند. به مانند سرکارگر سیاه‌پوستی که در گریز از فشارهای ارباب برده‌دار، هم‌نوعان خود را شلاق می‌زند. یا یهودی دوران آلمان نازی که برای نجات جان خود هم کیشان‌اش را به دستگاه تحویل می‌دهد.

این موارد در نظام‌های استبدادی به وفور یافت می‌شوند. در شرایط استبداد، «غیرخودی‌»ها تلاش دارند تا با ورود به جرگه «خودی»ها از فشارهای وارده بکاهند. در این مسیر، یک روش معمول آن است که یک عده «غیرخودی‌تر» را قربانی کنند تا خود را موجه جلوه دهند. یک عده‌ای که از من هم بی‌حجاب‌تر هستند و موافقم که با آن‌ها برخورد شود. یک عده‌ای که از من هم حرف‌های تندی می‌زنند، پس من هم با مجازات‌شان موافقت می‌کنم. بدین ترتیب، قربانی استبداد، خودش به ماشین توجیه و تعدیل شرایط بدل می‌شود.

* * *

هومن سیدی روز گذشته میهمان برنامه «هفت» بود تا با اتهام «سیاه‌نمایی» در فیلم‌هایش مورد انتقاد قرار گیرد. من آثار آقای سیدی را به صورت معمول پی‌گیری می‌کنم. از بازی‌های خوب ایشان که بگذریم، هر دو ساخته سینمایی‌شان («سیزده» و «خشم و هیاهو») را بسیار دوست داشتم. طبیعتا هیچ کدام را واجد اتهام گنگ و کلیشه‌ای «سیاه‌نمایی» نمی‌دانم. اما سیدی در پاسخ به اتهامات تکراری برنامه «هفت» چه واکنشی نشان داد؟

آیا سیدی استدلال کرد که هنرمند حق دارد نگاه خودش را آزادانه عرضه کند؟ آیا استدلال کرد که هنر سفارش بردار نیست و هنرمند نمی‌تواند اثر خودش را با خرده فرمایشان تبلیغاتی دستگاه سیاسی همراه کند؟ نه؛ متاسفانه آقای سیدی از شیوه دیگری استفاده کرد. از همان شیوه مالوف: من خودم به طرح آزاد مساله اعتقاد دارم، اما یک عده هستند که پول می‌گیرند تا سیاه‌نمایی کنند!

خاطره‌گویی‌های عجیب آقای سیدی از سفر اروپایی و پرسش‌های عجیبی که همیشه یک سری خانم‌های اروپایی از خاطره‌گویان ایرانی می‌پرسند همه به اینجا ختم شد که «یک عده‌ای» از خارج پول می‌گیرند تا با «پروتکل»های جشنواره‌های خارجی فیلم بسازند و تصویر کشور ما را مخدوش کنند. ما نمی‌دانیم این یک عده‌ای چه عده‌ای هستند. ما نمی‌دانیم که چطور دارند پول می‌گیرند و فیلم می‌سازند و جایزه هم می‌برند. ما فقط باید بپذیریم که آقای سیدی از آن قماش نیست، بلکه خودش قربانی سیاه‌نمایی این افراط‌کاران است و دقیقا «تاوان» کار آن‌ها را پس می‌دهد.


من نمی‌دانم سخنان دیروز از سر رواداری پایین هومن سیدی در برخورد با نظرات متفاوت از دیدگاه خودش بود، یا محصول همان گرایش ناخودآگاه یک قربانی به هم‌دستی با فرد مستبد. فقط می‌دانم مایه تاسف است که یک هنرمند، به جای دفاع از حق طبیعی خودش، لبه تیز انتقاد را از عامل اصلی سانسور بچرخاند و به سمت دیگر کارگردانانی بگیرد که به اندازه خودش قربانی شرایط ناسالم هستند.

۶/۱۲/۱۳۹۵

بازگشت کردها به مبارزه مسلحانه


منبع: موسسه اطلاعات ژئوپولیتیکی استراتفور+
مترجم: ایمان احسانی*

پیش بینی
  • تجدید حیات شورش‌های کردی یک مزاحمت مداوم برای ایران خواهد بود اما فقط اندکی کنترل مستحکم آن بر کردستان ایران را تهدید خواهد کرد.
  • زمانی که دولت اسلامی (داعش) شکست بخورد، گروه‌های کردی رقیب، بیشتر مستعد دخالت خارجی خواهند شد زیرا آن‌ها می‌خواهند برای تسلط یافتن یکدیگر را کنار بزنند.
  • ایران از نفوذش در عراق و دولت منطقه‌ای  کردستان برای جلوگیری از زیاد شدن دردسرهای گروه‌های کرد مستقر در منطقه کردستان استفاده خواهد کرد.

تحلیل
با این که قلمرو اصلی دولت اسلامی (داعش) در حال کوچک شدن است، خیزش سریع آن به عنوان یک دشمن جهانی و توسعه سریع  قلمرو آن در سال های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ به خاورمیانه شوک وارد کرد و موجب مجموعه‌ای از صف‌بندی‌های نظامی شد. زمانی که گروه نظامی  داعش مدعی تصرف موصل، تکریت، سنجار، زومار و کوبانی شد، یگان‌های پیشمرگه کرد با ملیت عراقی، ایرانی، ترکی و سوری  وارد عمل شدند تا آن را متوقف کنند. امروز  جبهه متشکل از چندین کشور علیه داعش در مناطق مجاور قلمرو کردها امن‌تر و پایدارتر است.

در عین حال گروه‌های کردی درگیر در جنگ علیه دولت اسلامی داعش مجددا آن‌ها را از نظر نظامی قدرتمند کرده است. در ایران محل سکونت جمعیت قابل توجه‌ای از اقلیت کرد، تاثیرات جانبی این بنیان گذاری جدید می‌تواند قابل رویت باشد. جنگ علیه یک دشمن مشترک شروع شده است تا گروه‌های کرد ایرانی پراکنده را متحد کند هر چند جناح‌های مختلف ناچارند برای تسلط پیدا کردن همدیگر را کنار بزنند. در همین حال که کردها در میدان نبرد برتری کسب کرده‌اند قدرت‌های خارجی علاقه بیشتری به آن‌ها پیدا نموده‌اند. ترکیب این عوامل کمک می‌کند که احیای شورش‌های کردی در ایران توضیح داده شود.

تجدید حیات یک شورش
زمانی که فرمانده جدید نیروهای مسلح ایران در ۵ جولای اشاره کرد که «متجاوزان داخلی» جمهوری اسلامی را تهدید می‌کنند، منظورش بخش بزرگی از کردهای کشور بود. در یک دهه گذشته ایران با حملات پراکنده‌ای از جانب گروه‌های کرد مواجه بود که معمولا بوسیله گروه پژاک تدارک دیده می‌شد. اما در چند ماه گذشته گروه‌های کرد مختلفی سیلی از حملات کوچک علیه پایگاه‌های دور افتاده سپاه پاسداران در مناطق شمال غربی ایران را آغاز کرده اند. همراه با پژاک که قدیمی ترین و مهم ترین حزب کردی است حزب دموکراتیک کردستان ایران مقاومت مسلحانه ی خود علیه تهران را  از سر گرفته است و حزب کوچکتر آزادی کردستان (PAK) نیز حملاتی علیه نیرو های سپاه انجام داده است.

زمانی طولانی است که کنترل شورش کردها و نیز سایر شورش‌های اقلیت‌ها، اولویت نیروهای مسلح ایران بوده است. نیروی نظامی ایران برای سرکوب چنین ناآرامی‌هایی  به خوبی مستقر و تجهیز شده است. ناآرامی‌هایی که عمدتا کردهای جمع شده در امتداد مرز کوهستانی ایران با عراق و ترکیه در آن‌ها نقش دارند. حالا که جناح‌های کرد رقیب، نیروهای مشترکی هستند (هر چند بسیار از اتحاد دور هستند) ایران برای اطمینان از این که ادعا‌های کردها باعث درگیری با سایر اقلیت‌ها مانند بلوچ‌ها، آذری‌ها یا اهوازی‌ها نمی‌شود اوقات دشوارتری خواهد داشت. اما ایران غیر از تکه تکه شدن دایمی کردها چیزی دارد که به نفعش عمل می‌کند. چون گروه‌های کرد ایرانی عملیات خود را در سراسر مرز در کردستان عراق پایه گذاری می‌کنند، ایران می‌تواند از نفوذ خود در عراق استفاده کند تا کردها را از دخالت زیاد در درگیری‌های خارجی و داخلی بیرون از منطقه تحت تسلط خود بازدارد.

گروه‌های مختلف، دغدغه‌های مشابه
جمعیت کرد ایران ۶ میلیون برآورد می‌شود که اغلب سنی هستند و چندین حزب سیاسی همراه با گروه‌های نظامی مرتبط با احزاب و نیروهای شبه نظامی پیشمرگه را در بر می گیرد. حزب دموکراتیک کردستان ایران (KDPI) بیش از ۷۰ سال قبل برای دفاع از استقلال کردستان در جمهوری مهاباد که عمر کوتاهی داشت پایه‌گذاری شد. حزب دموکراتیک کردستان عراق (KDP)، حزب حاکم در کردستان عراق در سال ۱۹۴۶ از KDPI جدا شد و دو حزب سال‌ها نزدیک به هم باقی ماندند و به تبادل  ایدئولوژی و رهبران خود می‌پرداختند. در سال ۱۹۹۱ حکومت منطقه‌ای خودمختار کردستان عراق بعد از تاسیس خود، منطقه بی‌طرفی فراهم کرد تا KDPI از آن منطقه دست به عملیات بزند. در سال ۱۹۹۶ حزب مقاومت اغلب مسلحانه علیه ایران را کنار گذاشت و از آن پس بی‌سروصدا عمل کرده است و به ندرت حملاتی علیه ایران انجام داده است. حزب کوچکتر PAK در سال ۱۹۹۱ بعد از این که کردستان عراق استقلالش را بدست آورد تاسیس شد و به دنبال ایجاد یک ایران دموکراتیک و فدرال است. هر دو گروه تایید کرده‌اند که آن‌ها توافق آتش‌بس با حکومت ایران را رها می‌کنند تا جنگ برای آزادی کردستان را تجدید کنند. برعکس، پژاک که به طور تاریخی با حزب کارگران کردستان ترکیه (PKK) در ارتباط است پس از تاسیس‌اش در سال ۲۰۰۴ هرگز چنین آتش‌بسی را اعلام نکرد.

همچون سایر گروه‌های اقلیت در ایران، گروه‌های کردی اغلب خارج از مراکز اقتصادی شهری کشور زندگی می کنند. با وجود اطمینان‌هایی که رئیس جمهور روحانی داد در مورد این که توافق هسته‌ای با غرب منجر به رشد و بازسازی اقتصادی می‌شود، هنوز مزایای آن به کردها نرسیده است. روحانی در سفر اخیرش به استان کرمانشاه (که با بایکوت اغلب نمایندگان مجلس همراه بود) سعی کرد با وعده کمک یک میلیارد دلاری به دغدغه‌هایی که در مورد نابرابری اقتصادی بود پاسخ دهد. هر چند چیز ملموسی تاکنون ارایه نشده است حکومت به وضوح سعی می‌کند اقلیت‌ها را در زمانی که انتخابات سال ۲۰۱۷ از راه می‌رسد و فعالیت‌های شورشیان افزایش می‌یابد راضی نگه دارد.

درخواست کمک
حمله گروه‌های شبه نظامی کرد به نیروهای حکومت ایران نامعمول نیست. اما به لطف نقش آن‌ها در جنگ علیه داعش، گروه‌های کرد وحدت و اهمیت بین المللی بدست آورده‌اند. اکنون آن‌ها به برخی حمایت‌های خارجی امیدوارند که برای جنگ با دولت اسلامی گسترش یافته است تا مبارزه برای خودمختاری خود را به پیش ببرند. در ماه جولای PAK اعلام کرد کمک‌های بین‌المللی کردها را قادر می‌سازد تا به نفوذ ایرانیان در منطقه پایان دهند. KDPI  نیز  در بیانیه‌ای در ماه جولای آمادگی خود برای ایجاد پیوندهایی با شرکای خارجی برای یافتن متحدانی جهت مواجهه با تهدیدات ایران را اعلام کرد. با این حال درخواست‌های آنان برای کمک مالی و تجهیزاتی از حامیان خارجی تا زمان تداوم شورش‌های KDPI و PAK انجام نخواهد شد. گذشته از این، تلاش‌ها علیه دولت اسلامی داعش و تسهیل شورش‌های جدایی طلبانه در برابر یک کشور مستقل دو موضوع کاملا متفاوت هستند.

با این حال کشورهایی که منافع خود را در تشدید مشکلات داخلی ایران می‌بینند (مانند عربستان سعودی و اسرائیل) ممکن است با کمک کردن به کردها موافقت کنند. شایعه است که عربستان  سعودی برای هر سه گروه شورشی کرد از طریق کنسولگری جدید خود در اربیل پایتخت حکومت منطقه‌ای کردستان حمایت مالی فراهم کرده است. علاوه بر این KDPI و PAK برای وحشت بیشتر تهران مستقیما برای تقاضای مالی به ریاض متوسل شده‌اند.

شورشی بزرگتر از کردها
نیروهای شورشی کرد ایران بیش از پیشبرد هدف جدایی‌طلبی خود، مطالبات سایر اقلیت‌های قومی برای استقلال را تقویت می‌کنند. در واقع این یکی از دلایل اعلامی گروه‌های کرد برای علم کردن شورش‌های خود است. در بیانیه التزام همبستگی با سایر جنبش‌های جدایی‌طلب در ایران، رهبر KDPI اعلام کرد که به سازمان‌های عرب، آذری، بلوچ، ترکمن و کردی پیوسته تا کنگره ملیت‌ها برای ایران فدرال را شکل دهد.

با ادامه این حملات، نیروهای مسلح برای جلوگیری از هرگونه تلاشی برای فدرالیسم تلاش خواهند کرد. همزمان هرچه گروه‌های کردی بیشتری برای به مبارزه برای استقلال گرد هم می‌آیند، رقابت بیشتر بین آن‌ها مانع جنگ آن‌ها علیه ایران خواهد شد. همان‌طور که شورش پ ک ک  ترکیه نشان داده است غلبه بر شکاف‌های داخلی برای انجام حمله موثر علیه یک حکومت قدرتمند گفتنش راحت‌تر از انجام دادنش است. اما تا زمانی که شورش‌ها ادامه یابد مخالفان ایرانی وسوسه خواهند شد از آن حمایت کنند.

* دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران (ای-میل)

۶/۰۸/۱۳۹۵

عصاره رذایل بشری



«جعفر والی»، به تازگی از بازی در سریال «معمای شاه» اظهار پشیمانی کرده است. بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون ما در توضیح دلایل پشیمانی خود می‌گوید: «ما در این دوران زندگی کردیم. والله این طور نبود. به خدا این‌طور نبود که این سریال روایت می‌کند». انتقادات آقای والی به سریال ۲۰۰میلیارد تومانی تلویزیون موضوع جدیدی نیست. مدت‌ها است که روایت‌های جانبدارانه رسمی از اوضاع کشور در دوران پیش از انقلاب با انتقادات فراوان همراه است. خوشبختانه هنوز آنقدر از انقلاب نگذشته که کسی دوران پیش از آن را به یاد نیاورد. شمار آنان که می‌توانند صرفا با اتکا به مشاهدات و تجربیات شخصی خود به تاریخ‌نگاری رسمی اعتراض کنند بسیار است، با این حال من گمان می‌کنم مساله اصلا در سطح «تحریف تاریخ» خلاصه نمی‌شود.

«جورج اورول» در داستان «مزرعه حیوانات» روایتی را ثبت کرده که به نظر می‌رسد سرنوشت مشترک بسیاری از رژیم‌های انقلابی است. نظام‌هایی که در تلاش برای توجیه کمبودها و نارسایی‌های خود به ناچار دست به تحریف تاریخ می‌زنند تا اینگونه القا کنند که اوضاع قبلا از این هم بدتر بوده و حالا هرچه هست، از قبل بهتر است. ما هم مدت‌ها است که درگیر تبلیغات مشابهی هستیم، اما به صورت اختصاصی، یک ابتکار جدید به خرج داده‌ایم که با نسخه‌های معمول «تحریف تاریخ» متفاوت است. ما حالا، شاهد گسترش روزافزون یک شیوه استدلال عجیب هستیم: «اگر ما بد هستیم، دیگران هم بد هستند»!

می‌گویید فساد دولتی رخ داده است. دیگر نیازی نیست که ارجاع بدهند به مفاسد اقتصادی خاندان پهلوی. پاسخ می‌دهند فلان وزیر آلمان هم رشوه گرفته است.
می‌گویید چرا در پوشش مردم اجبار به کار می‌برید؟ دیگر داستان کشف حجاب رضاشاهی تازگی ندارد. می‌گویند پلیس فرانسه هم جدیدا با روبنده برخورد می‌کند.
به برخوردهای خشن پلیس اعتراض می‌کنید؛ نیازی به ارجاع تاریخی نیست. می‌گویند در آمریکا هم موارد خشونت پلیس علیه سیاه‌پوستان گزارش شده است.
با مداخله نظامی در کشورهای منطقه اگر مخالفت کنید می‌گویند عربستان هم دخالت می‌کند، یا آمریکا هم در ویتنام جنایت کرده است.

تمامی این موارد در کنار هم، حکایت از یک شیوه استدلالی عجیب دارند. شیوه‌ای که در آن، ضعف، کاستی یا اشتباهات دیگران می‌تواند توجیه هر اشتباه یا ناکارآمدی ما به حساب آید. در این شیوه دیگر ضرورتی ندارد که با صرف هزینه‌های گزاف تلاش کنیم که برای موجه جلوه دادن امروز دست به تحریف تاریخ بزنیم. کافی است ذره‌بین به دست گرفته و در اقصی‌نقاط جهان به دنبال کاستی‌هایی که واقعا وجود دارد بگردیم تا از آن‌ها توجیهی برای کمبودهای خود بسازیم. در همین راستا است که مسوولان اداره شهر تهران، به ناگاه نگران سلامت زنان آمریکایی می‌شوند و هزینه گزافی برای نمایش بیلبوردهای ضد آمریکایی پرداخت می‌کنند.

در فرهنگ کهن ایرانی، از دیرباز تا کنون حکایت لقمان حکیم و ادب‌آموزی او از بی‌ادبان شهره خاص و عام بوده است. لقمان در مشاهده «بی‌ادبان» می‌گفت «هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم». حالا اما با پدیده‌های شگفت‌انگیزی مواجه هستیم که منشی یکسره متفاوت از شیوه کهن و پسندیده ایرانی در پیش گرفته‌اند. اینان، در تمام عالم می‌گردند و هرکجا رد پایی از «بی‌ادبی» و بی‌اخلاقی دیدند از آن الگو بر می‌دارند تا به مرور به «عصاره رذایل بشریت» بدل شوند.


کانال «مجمع دیوانگان» https://telegram.me/divanesara

۶/۰۱/۱۳۹۵

مجلسی که در راس امور نباشد


این دیگر حتی حافظه تاریخی هم نمی‌خواهد. به جرات می‌توان گفت همین دیروز بود جدال محمود احمدی‌نژاد با مجلس وقت که بالاخره مجلس در راس امور هست یا نیست؟ همه‌مان با خطر سقوط مجلس از راس امور به خوبی آگاه هستیم. مجلسی که برای تشکیل آن، نخستین انقلاب مشروطه مشرق زمین را رقم زدیم. اما اسیر توپ لیاخوف و استبداد محمدعلی‌شاهی شد. پدران‌مان دوباره برای احیای آن قد علم کردند، اما کودتای محمدرضاشاهی سبب شد تا باز قانون اساسی مشروطه تا سر حد جوهری بر کاغذپاره تقلیل پیدا کند. دوباره یک انقلاب علیه استبدادی که تنها نمایندگان مردم توانایی کنترل آن را داشتند رقم خورد تا این بار در نص صریح قانون اساسی تاکید شود:

اصل ۷۶: مجلس شورای اسلامی حق تحقیق و تفحص در تمام امور کشور را دارد.
اصل ۷۷: عهدنامه‌ها، مقاوله‌نامه‌ها، قراردادها و موافقت‌نامه‌های بین‌المللی باید به تصویب مجلس شورای اسلامی برسد.
اصل ۸۴: هر نماینده در برابر تمام ملت مسئول است و حق دارد در همه مسایل داخلی و خارجی کشور اظهار نظر نماید.

زیر سوال بردن مرجعیت مجلس، بجز از خوی خودرایی و استبداد ناشی نمی‌شود. وقتی محمود احمدی‌نژاد جایگاه مجلس را زیر سال برد خیلی‌ها اعتراض کردند، اما واقعیت این بود که کسی هم چندان «تعجب» نکرد. او پیش از این خوی خودرای خود را بارها و بارها به اثبات رسانده بود. پس چه جای تعجب که در تفسیر عبارت مشهور رهبر انقلاب مبنی بر اینکه «مجلس در راس امور است» ادعا کند: این جمله مربوط به زمانی است که در ایران، نظام پارلمانی حاکم بود و اکنون که پست نخست وزیری حذف شده، قوه مجریه، قوه اول کشور است.

حالا اما نوبت به وزرای کابینه دولت تدبیر و امید رسیده که تصمیمات بحث‌برانگیز خود را بی‌ارتباط بدانند. پس از آنکه تعدادی از نمایندگان مجلس، به حضور هواپیماهای نظامی روسیه در پایگاه هوایی همدان اعتراض کردند، وزیر دفاع به خبرنگاران گفت: «اقدامی که صورت گرفت، تصمیم نظام و شورای عالی امنیت ملی بوده است. ارتباطی به مجلس ندارد».

مساله را از بعد دیگری نیز می‌توان مورد سوال قرار داد. جایگاه «شورای عالی امنیت ملی» در کشور کجا است که تمامی قوای سه‌گانه حکومت را مسلوب‌الاختیار می‌سازد؟ وقتی نماینده‌ای به حصر بدون محاکمه افراد اعتراض می‌کند، پاسخ می‌شنویم که این مساله مصوبه شورای عالی امنیت ملی است. یعنی این شورا می‌تواند با مصوبه خود، قوه قضاییه کشور را دور زده و بر خلاف نص صریح قانون اساسی عمل کند. در فقره حاضر نیز وزیر دفاع مدعی است که مصوبه شورای عالی امنیت ملی فراتر از اختیارات مجلس است و نمایندگان حق پرس و جو از آن را ندارند. البته رییس دولت نیز بارها مستقیم و غیرمستقیم از نارضایتی خود در فقره حصر سخن گفته تا نشان دهد که شورا، حتی تحت امر قوه مجریه نیز عمل نمی‌کند.


فقط به عنوان یک مثال ساده، از پیامدهای حذف مجلس از نظارت بر امور کشوری می‌توان یادآوری کرد: در فقره حاضر، اولا هیچ یک از منابع خبری ایرانی تصمیم حضور نظامیان روسیه در ایران را اعلام نکردند. این روس‌ها بودند که خبر را منتشر کردند. هنوز هم که هنوزه مشخص نیست این حضور از چه زمانی بوده؟ شرایط حضور چگونه است؟ روس‌ها چه امکانات و حقوقی در خاک ما خواهند داشت؟ حق چه اعمالی را دارند و یا ندارند؟ این حضور تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟ ما هیچ کدام را نمی‌دانیم، و بنابر روایت وزیر دفاع، حتی حق هم نداریم که بدانیم. چون مجلس ما دیگر در راس امور نیست.

(کانال تلگرامی «مجمع دیوانگان» را دنبال کنید)

۵/۲۶/۱۳۹۵

پوستین تهی‌شده‌ای به نام انقلاب


اولین کودتا علیه دولت مشروطه ایران را آمریکایی‌ها انجام ندادند. نیم قرن پیش از آنکه محمدرضاشاه با پشتیبانی آمریکایی‌ها دولت محمد مصدق را ساقط کند، این محمدعلی‌شاه بود که با پشتوانه روس‌ها مجلس شورای ملی را به توپ بست. آزادی‌خواهان را در باغ شاه اعدام کرد و بساط استبداد «استبداد صغیر» را علم کرد. شاید، همین خاطرات تلخ دو کودتا از جانب ابرقدرت‌های شرقی و غربی بود که آرمان «استقلال» را در کنار «آزادی» به یکی از دو رکن اصلی انقلاب مردمی ۵۷ بدل ساخت. آرمانی که در شعار «نه شرقی، نه غربی» تبلور یافت.

اگر آرمان «آزادی»، از همان نخستین روزها و ماه‌های پس از انقلاب دچار چالش شد و سرنوشت‌اش بدانجا کشید که می‌دانیم، دست‌کم رویای استقلال محقق شده بود. پس از یک قرن احساس حقارت زیر بار فشار قراردادهای استعماری، در دهه نخست انقلاب شاید با کسی روابط و قراردادی نداشتیم، اما حداقل خیال‌مان راحت بود که چوب حراج هم به منابع و منافع ملی نزده‌ایم. برای نزدیک به یک قرن تمام ارتش‌های بیگانه گاه و بیگاه پایشان به خاک کشور باز می‌شد. یا به زور می‌آمدند و یا به دعوت پادشاهان خودباخته، که البته همیشه هم قربانیان این دعوت، میهن‌پرستان و آزادی‌خواهان بودند. اما با وقوع انقلاب به دوره‌ای رسیدیم که اگر تمامی ارتش‌های جهان با هم متحد می‌شدند، ما آماده بودیم که با کمترین امکانات در برابرشان مقاومت کنیم و به استقلال خود بنازیم. افسوس که تمامی این اندوخته‌ها چه راحت چوب حراج می‌خورند.

چندی پیش خبرهایی منتشر شد که موشک‌های روسی برای پرتاب از دریای خزر به خاک سوریه از آسمان ایران گذشته‌اند. مقامات این اخبار را به سرعت تکذیب کردند و مدعی شدند همه چیز خبرسازی و جوسازی رسانه‌های غربی برای تخریب وجهه ایران و روسیه است. البته کسی نمی‌توانست رد یک موشک را روی هوا دنبال کند و طبیعتا پرونده مختومه شد تا این بار نوبت به میزبانی از ناوگان هوایی روسیه رسید.

اصل ۱۴۶ قانون اساسی جمهوری‌اسلامی‌ ایران به صراحت تاکید می‌کند «استقرار هرگونه پایگاه نظامی خارجی در کشور هر چند به عنوان استفاده‌های صلح‌آمیز باشد ممنوع است.» اما حالا فرودگاه همدان به دپوی ناوگان نیروی هوایی روسیه بدل شده تا روس‌ها خاک ایران را پایگاه حمله به شهرهای سوریه قرار دهند. البته در این میان هستند توجیه‌گرانی که مدعی می‌شوند واگذاری فرودگاه کشور به نیروی هوایی یک کشور بیگانه مصداق تشکیل «پایگاه نظامی» نیست. شاید هم به واقع نباشد. اما می‌توان پرسید این عمل، چه تناسبی با روح آرمان استقلال و شعار «نه شرقی نه غربی» دارد؟ بر سر رویای آزادی که با چماق امنیت و مصلحت و حفظ استقلال همان بلایی را آوردند که می‌دانیم. حالا با این بساطی که بر سر استقلال کشور پیاده کرده‌اند دیگر چه چیز از آرمان‌های انقلاب باقی می‌ماند؟

۵/۲۴/۱۳۹۵

یادداشت وارده از ریو: سایه سنگین قوانین غیرورزشی بر نتایج ورزشی



فریبا امیری - از حدود ۱۲ سالگی بازی پینگ‌پنگ را شروع کردم. نه به صورت حرفه‌ای. بلکه با میز شراکتی که با عیدی‌های چهار خواهر و برادر خریدیم. تا سال‌های سال بعد فرصت بازی در یک باشگاه حرفه‌ای یا تحت نظر مربیان را پیدا نکردم، اما در دوران کارمندی بانک تجارت، بالاخره این شانس را پیدا کردم که راکت را کمی جدی‌تر در دست بگیرم. هیچ وقت بازیکن بزرگی نشدم و شاید فقط به یمن قحط الرجال بود که فرصت پیدا می‌کردم به عنوان یکی از بازیکنان تیم در مسابقات کارمندی حاضر شوم. در هر حال، با بیش از ۱۰۰ مسابقه حرفه‌ای، احتمالا می‌توانم ادعا کنم که جزو با تجربه‌ترین بازیکنان سطح میانی پینگ‌پنگ کشور هستم. پس فضا و شرایط بازی را خوب می‌شناسم و می‌دانم در یک بازی رسمی، نیاز به مربی یعنی چه.

بارها به چشم خود دیده‌ام که مربیان چطور نتیجه بازی را عوض می‌کنند. حضور مربی در کنار میز یعنی وجود یک مغز متفکر. نقاط قوت و ضعف حریف را می‌بیند و یادداشت می‌کند و گاه با تشخیص خود حتی جهت دست گرفتن راکت بازیکن را هم عوض می‌کند. باز هم بنابر تجربه من، اینکه بازیکنی بتواند بازی دو بر صفر باخته را در برابر یک حریف قدرتمند به تساوی بکشاند، نشان از روحیه فولادینش دارد. یک اراده عظیم و یک اعتماد به نفس فوق‌العاده. از این جهت، کار «ندا شهسواری» کاری بوده است کارستان. آن وقت شاید بتوانیم بگوییم حضور مربی‌اش، «سیما لیموچی» در کنار میز می‌توانست به رقم خوردن یک اتفاق بسیار مهم و مبارک ختم شود. آرزویی که البته محقق نشد.

اتفاقی فرخنده و قابل تقدیر بود که با فشار افکار عمومی و ارباب جراید، دولت دستور اعزام مربی ندا به المپیک را صادر کرد. اما اگر مثل من شاهد معطلی خانم لیموچی در فرودگاه دوبی و فشار عصبی وارد بر ایشان بودید، تایید می‌کردید که یک تصمیم اشتباه می‌تواند یک کار خوب را بی‌اثر کند.

از ساعت ۲.۵ بامداد روز ۱۴ مرداد تا ساعت‌ها پس از پایان بازی ندا، خانم لیموچی در فرودگاه دوبی به انتظار نشسته بود و یا جلوی کانتر با کارمندان شرکت هواپیمایی امارات چانه می‌زد تا اینکه خبر شکست شاگرد خود را در هواپیما شنید. وقتی با روحیه و تنی خسته از هواپیما خارج شد و پا به هال فرودگاه گذاشت، به عنوان یک بازیکن قدیمی، به عنوان یک همشهری، به عنوان یک هم‌وطن بغض گلویم را می‌فشرد.


مساله از آنجا شروع شد که برای خانم لیموچی مجوز حضور در مسابقات صادر نشد. بر اساس پروتکل مسابقات المپیک، هر تیم پینگ‌پنگ فقط می‌تواند یک مربی همراه داشته باشد. احتمالا هیچ یک از قانون‌گذاران المپیک خبر نداشتند که در ایران، بازی کردن یک ورزشکار زن زیر نظر یک مربی مرد ممنوع است! ممنوعیتی غیرورزشی که به جهان ورزش تحمیل می‌شود، ولو آنکه به شکست بازیکنان و تیم‌های ما بینجامد. با چنین قوانینی، دیگر تلاش‌های افکار عمومی و حتی حسن نیت دولت هم ره به جایی نبرد. تمام ماجرا به ارسال غیرهمزمان مربی و بازیکن ختم شد که فقط یک جنگ فرسایشی و فشار روانی مضاعف به مربی وارد کرد.

۵/۲۳/۱۳۹۵

اگر قرار بر مردم‌فریبی بود!




یکی از خاطرات نسل انقلاب که خیلی زود به شوخی و مایه تمسخر بدل شد حکایت «پول نفت» بود. همان که قرار بود شب به شب بیاورند در خانه ملت، اما از صدقه سر فساد خاندان پهلوی زنگ هیچ خانه‌ای به صدا در نمی‌آمد. حالا نزدیک به ۴۰ سالی گذشته و به ظاهر همه به آن خوش‌باوری‌ها می‌خندند، اما اگر ادعا کنیم که تغییر بنیادینی در شعارهای عوام‌فریبانه ایجاد شده، قطعا به خطا رفته‌ایم.

شاید هنوز جوهر امضای توافق‌نامه هسته‌ای هم خشک نشده بود که مطالبه نتایج آن شروع شد. یعنی روزی نبود که عده‌ای نپرسند: «پس کو نتایج برجام؟ ما که چیزی ندیدیم». این حرف‌ها ابدا در سطح کوچه و بازار محدود نبود. رسانه‌ها و نشریات گسترده منتقد دولت با شور و حرارت فراوان به این پرسش دامن می‌زدند و رسانه ملی هم چیزی کم نمی‌گذاشت، تا آنکه کار به ارشدترین مسوولان حکومتی رسید. شاه‌بیت تمامی این انتقادات و مطالبات یک چیز بود: «برجام هیچ نتیجه ملموسی در زندگی مردم به جای نگذاشته است».

در همین حال و همین هفته پیش، نشریه معروف و معتبر «بلومبرگ» گزارشی در مورد وضعیت اقتصادی ایران منتشر کرد و تغییرات چهار شاخص تاثیرگذار را در سالگرد توافق هسته‌ای مورد بررسی قرار داد. (اینجا+) بر اساس این گزارش، تولید نفت ایران، پس از چهار سال تناوب میان ارقام ۲.۶ الی ۲.۸ میلیون بشکه در روز، با یک جهش ناگهانی به مرز ۳.۵ میلیون بشکه در روز رسید. عددی که از سال ۲۰۱۱ به این سو بی‌سابقه بوده است.

شاخص تورم که تا سال ۲۰۱۳ رشد صعودی داشت و از مرز ۳۰درصد هم گذشته بود، طی سه سال گذشته یک روند کاملا نزولی را تجربه کرد تا به مرز ۱۰ درصد در سال جاری میلادی رسید. در مقابل، حجم سرمایه گذاری خارجی که در سال ۲۰۱۳ تقریبا به صفر رسیده بود، در سالگرد برجام به رکورد ۴.۵ میلیارد دلار، فقط در فصل اول سال رسید که طی ده سال گذشته بی‌سابقه بوده است. در نهایت، «شاخص بورس تهران» نیز با یک جهش ناگهانی پس از برجام، نزدیک ۴۰درصد رشد داشت و از حدود ۶۰هزار واحد، به بیش از ۸۲هزار واحد رسید.

این آمارها را می‌توان در زمینه‌های دیگری نیز بررسی کرد و البته فراموش نکرد که تنها یک سال از تصویب برجام گذشته است. با این حال، در یک مساله هیچ تردیدی نیست: نه تنها یک سال پس از برجام، که احتمالا ده سال دیگر هم قرار نیست کسی زنگ در خانه‌ها را بزند و پول نفتی کف دست مردم بگذارد. همین حقیقت ساده، فرصت بسیار خوبی است برای موج‌سوارهای مخالف دولت که همگام با عامیانه‌ترین تفاسیر کوچه/خیابانی تکرار کنند «برجام هیچ تاثیری در زندگی مردم نداشت».

اما اجازه بدهید مساله را از دریچه دیگری ببینیم. بگذارید فرض کنیم که دولت هم تصمیم می‌گرفت در بازی عوام‌فریبی با منتقدان خودش وارد رقابت شود. می‌دانیم که فقط در یک فقره از نتایج برجام، ۱.۷میلیارد دلار از حساب‌های بلوکه شده کشور آزاد و به ایران تحویل داده شد. دولت فعلی این پول و دیگر پول‌های آزاد شده را صرف سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌هایی همچون پتروشیمی و حمل و نقل کرد. اما اگر قرار بر مردم‌فریبی بود، دولت می‌توانست فقط همان یک قلم ۱.۷میلیارد دلار را بین مردم تقسیم کند!


با یک حساب سرانگشتی، به ۵۰ میلیون ایرانی، هر نفر بیش از ۱۰۰ هزار تومان پول می‌رسید. فقط تصورش را بکنید که رییس دولت، در آخرین سال از دوره چهارساله خود که منتهی به انتخابات مجدد می‌شود، به ناگهان به حساب ۵۰ میلیون ایرانی چنین پولی واریز می‌کرد. (یعنی نیم میلیون تومان برای یک خانواده ۵ نفری) و بعدش در یک مصاحبه تلویزیونی لبخندش را تا بناگوش باز می‌کرد و می‌گفت: «این هم شیرینی برجام برای مردمی که از ما حمایت کردند»! آن وقت قیافه منتقدین دولت دیدنی می‌شد. شاید صدای یک عده‌شان در می‌آمد که دولت دارد رای می‌خرد. (و حتما به روی خودشان هم نمی‌آوردند که در آستانه انتخابات سال ۸۸ چه رفتارهای مشابهی بروز پیدا کرد) اما آن گروه که عاقل‌تر بودند حتما می‌فهمیدند که انتقاد کردن از واریز ۱۰۰ هزار تومان پول به جیب هر نفر عین جنون و خودکشی سیاسی است! پس بعید نبود که امروز از صدر تا ذیل نظام برای این رفتار عوام‌فریبانه که سرمایه ملی را هدر داده و ای بسا تیشه‌ای دیگر به ریشه اقتصاد می‌زد هورا می‌کشیدند.

۵/۱۹/۱۳۹۵

تداوم این خلف وعده قابل تحمل نیست



در هیاهوی سالن حجاب، هیچ چیز حضار را امیدوار و متحد نمی‌کرد. سخنرانی‌ها کسالت‌بار، تکراری، بی‌خلاقیت و حتی بدون وعده و شعاری تحریک کننده بودند. حضار گاه و بی‌گاه شعارهایی در دفاع از زندانیان سیاسی و یا رفع حصر می‌دادند اما تا جمعیت بخواهد به هیجان بیاید، گروه‌های انتظامات ستاد انتخاباتی اصلاح‌طلبان مثل گروه فشار حمله می‌کردند و خواستار سکوت می‌شدند.

سخنان جناب عارف که به پایان رسید، کم‌کم ورق برگشت. هرچند سرلیست ائتلاف اصلاح‌طلبان حاضر نشد برای حفظ ظاهر هم که شده به فریادهای حضار توجه کرده و کوچکترین اشاره‌ای به مطالبه رفع حصر داشته باشد، اما طلسم کار توسط «علی مطهری» شکسته شد. اصول‌گراترین نماینده حاضر در فهرست انتخاباتی اصلاح‌طلبان حاضران در سالن را نادیده نگرفت. خیلی ساده و مستقیم گفت «اگر می‌خواهید همین مطالبه‌ها محقق شود، باید در انتخابات حضوری حداکثری داشته باشید». (نقل به مضمون)

با استقبال شدید حضار از سخنان مطهری، سد شکسته شد. وقتی به هر یک از نامزدهای یک دقیقه وقت داده شد تا پشت میکروفون قرار بگیرند، کورس رقابت بر سر شعار رفع حصر داغ و داغ‌تر شد. سالن به وجد آمد. هیجانش جوشید و شاید تمام شهر را در بر گرفت.

* * *

پایان دومین ماه از تشکیل رسمی دهمین مجلس شورای اسلامی مصادف بود با دوهزارمین روز از حصر غیرقانونی و بی‌محاکمه رهبران جنبش سبز. در طول این مدت، تمام بار روانی پیروزی خیره کننده اصلاح‌طلبان در انتخابات را عملکرد ناامیدکننده رهبران ائتلاف امید در مجلس به باد داد. اصرار غیرمنطقی عارف برای کسب کرسی ریاست، نه تنها به شکست در آن رقابت انجامید، بلکه خیلی زود تبعات خود را در از دست دادن ریاست کمیسیون‌های مجلس نیز بروز داد. بدین ترتیب، تمام دستاوردهای رای دهندگان، با ندانم‌کاری نمایندگان به شکست بدل شد و فهرستی که پیروز قاطع انتخابات بود به یک اقلیت منفعل و غیرتاثیرگذار در مجلس بدل شد.

شاید بسیاری در تفسیر دلایل ناکامی نمایندگان لیست امید در مجلس با نگارنده موافق نباشند. موضوع این نوشته نیز تحلیل این دلایل نیست. شاید بتوان پذیرفت که اساسا امکانی بیش از این وجود نداشته است. این توجیهات می‌توانستند قابل قبول باشند اگر و فقط اگر معدود نمایندگان اصلاح‌طلب، بر سر پیمان صریحی که با رای دهندگان بسته بودند می‌ایستادند.

نگارنده، به شرحی که در ابتدای متن رفت، از نزدیک شاهد مستقیم و بی‌واسطه وعده‌هایی بود که نمایندگان حاضر در فهرست تهران فریاد می‌زدند. باز هم می‌توان تصور کرد که کل مجلس هم در برابر اراده برتری که از راس هرم نظام به تمامی دستگاه‌های قضایی و امنیتی تحمیل شده کاری از پیش نخواهد برد، تا چه رسد به فراکسیون اصلاح‌طلبان. این توجیه نیز می‌توانست پذیرفته شود، اگر و تنها اگر، در تمامی طول مدت تشکیل مجلس جدید، یا حداقل، به مناسبت فرارسیدن دوهزارمین روز از حصر غیرقانونی، فقط یک نماینده اصلاح‌طلب، در یک اظهار نظر خود، اشاره‌ای کوچک به این قانون شکنی آشکار می‌کرد. درست به مانند علی مطهری، که چهار سال تمام یک تنه به این تصمیم غیرقانونی اعتراض کرد. اما با این سکوت سنگین و گورستانی حاکم بر اردوگاه اصلاح‌طلبان مجلس، پذیرفتن هرگونه توجیهی بسیار دشوار به نظر می‌رسد.

این هفته، محمدرضا عارف در گفت‌وگو با خبرگزاری ایسنا اعلام کرد «اعضای فراکسیون امید در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶ از کاندیدای اصلاح‌طلبان حمایت خواهند کرد». بگذارید اصلا به این فکر نکنیم حمایت فراکسیونی که حتی توانایی تصاحب ریاست یک کمیسیون مجلس را هم نداشته به چه درد یک نامزد ریاست جمهوری می‌خورد! پرسش من فقط این است: آقای عارف چه آبرویی برای خود و فراکسیون تحت امرشان قایل هستند، اگر سر سوزنی به وعده‌های‌شان وفادار نمانند؟ آیا ایشان تصور کرده‌اند آرای بدنه حامی اصلاحات، املاک غیرقابل واگذاری خودشان است که به صورت مادام‌العمر و فارغ از عملکردشان از آن بهره خواهند برد؟

به باور نگارنده، شاید ناکامی در تحقق برخی برنامه‌های احزاب و گروه‌های سیاسی برای رای دهندگانشان قابل درک و پذیرش باشد، اما بی‌شک آنچه هرگز بخشیده نخواهد شد، خلف وعده، بی‌اخلاقی و دروغ، بی‌تعهدی و خودسری، ناکاردانی و شیفتگی در کسب کرسی‌های ریاست است. بدین ترتیب باید گفت، عملکرد فراکسیون اصلاح‌طلبان مجلس طی دو ماه گذشته به قدری غیرقابل توجیه بوده است که اگر این روند تغییر نکند، یا باید کل جریان اصلاحات از این گروه نمایندگان تبری جسته و به دلیل حمایت از آنان از مردم عذرخواهی کند، یا اینکه شهروندان خواستار تغییر، باید خط قرمزی دور این جریان «خود اصلاح‌طلب خوانده» بکشند و برای تغییر مسالمت‌آمیز به فکر طرحی نو باشند.

۵/۱۱/۱۳۹۵

کورس حماقت


  
بعد از شاهزاده سعودی، حالا نوبت به محمود عباس رسیده است که احمقانه‌ترین تصمیم ممکن در برابر ایران را اتخاذ کند. دیدار با سرکرده گروهی که احتمالا منفورترین، کثیف‌ترین و در عین حال، بی‌آینده‌ترین گروه منتقد حکومت است. کدام عقل سلیمی چنین نسخه‌ای را در برابر ایران توصیه کرده که یکی یکی دارد دامان سران عرب را می‌گیرد؟ من نمی‌دانم.

فقط یک چیز در این میان قطعی به نظر می‌رسد. سرنوشت خاورمیانه را تدابیر سیاسی و دیپلماتیک مشخص نمی‌کند. حالا ما با کورس حماقت و بی‌تدبیری مواجه هستیم. تمام طرف‌های درگیر (اگر ایران را راس یک طرف و عربستان را در کانون مقابل فرض کنیم) در اتخاذ سیاست‌های نادرست با هم رقابت گذاشته‌اند و فقط باید دید اشتباهات کدام یک مهلک‌تر است و زودتر به نابودی‌اش ختم می‌شود. یکی از جنایت‌کارترین دیکتاتور منطقه دفاع می‌کند. دیگری به سراغ گروه‌های بنیادگرا و تروریستی می‌رود. هر دو از آشوب و هرج و مرج در داخل کشور دیگری استقبال می‌کنند و هیچ یک باور ندارند که ناامنی هر گوشه‌ای از منطقه، امنیت کل کشورها را به خطر می‌اندازد. هیچ کدام نمی‌خواهند سر سوزنی از تاریخ درس بگیرند و به یاد بیاورند که همین رقابت‌های حماقت‌آمیز در نفرت پراکنی اروپا را درگیر دو جنگ خانمان‌برانداز کرد تا در نهایت، تمام طرف‌های جنگ، بر تلی از زمین سوخته به این نتیجه برسند که «با هم بودن بهتر از تلاش برای نابودی یکدیگر است».

حاکمان ارشد در ایران و عربستان اما، سال‌هاست که برای برتری بر یکدیگر تلاش کرده‌اند و هر کدام آقایی در منطقه را تنها در گروه حذف یا تضعیف دیگری جست‌وجو کرده‌اند. این روی‌کرد ستیزه‌جو حالا به حساس‌ترین مراحل تاریخی خود رسیده، تا جایی که اگر ادعا کنیم بیش از هر زمان دیگری به یک جنگ تمام عیار منطقه‌ای نزدیک شده‌ایم بی‌راه نگفته‌ایم.

در این میان، گروه‌هایی که خود بیشترین سهم را در به آشوب کشیدن منطقه و نزدیکی خطر جنگ داشته‌اند، با ادعا «دفاع از امنیت» هنوز هم تلاش دارند تا عنان تمام سیاست‌گذاری‌ها را به دست بگیرند. نظامیان و جنگ‌طلب‌ها، جنگ به راه می‌اندازند تا از چماق ناامنی، استبداد حضور خود را توجیه کنند. آن‌ها به صورت مداوم انگشت اتهام را به سمت اشتباهات حریف نشانه می‌روند، اما هیچ وقت پاسخ‌گو نخواهند بود که در «کورس حماقت»، خودشان چه مزیتی به دشمن دارند؟ اگر دشمن جنگ‌طلب و جنایت‌کار است، کدام اقدام صلح‌طلبانه یا کدام تلاش برای پرهیز از خشونت است که شما را دارای مزیتی اخلاقی بر دشمن می‌سازد؟ اگر با دشمنی سر تا پا مرتجع و متحجر مواجه هستیم، کدام حرکت و سیاست ما عقلانی و مدرن بوده که ما را از گزند همین برچسب‌ها مصون می‌دارد؟


تجربه جدیدی نیست که به چشم می‌بینیم جنگ‌طلب‌های هر دو طرف، خودشان جنگ را به راه می‌اندازند و در عین حال خود را تنها سپر مدافع در برابر جنگ و ناامنی معرفی می‌کنند. تاریخ به ما می‌گوید که فرجام این دور باطل، فقط نابودی است. نابودی همه، نابودی منطقه. نابودی ما.